دیروز وقتی وحید دستهایش را نشان داد و گفت بخاطر زیرآب زدن یک همکار از بخش روابط عمومی شرکتی که در آن شاغل است به بخش بسته بندی منتقل شده و دورر ناخن هایش سفید شده بود و وحید پسری ست هم فامیل من که دوره لیسانس همکلاسی بودیم، وقتی آقا افشین پرسید ماهواره دارید؟ و من گفتم نه. و وحید هم گفت مثل ما! مادرم اجازه نمی دهد. میگوید هروقت رفتید خانه خودتان هرکار خواستید بکنید. وقتی سمیرا گفت توی عروسی کسانی با حالت ترحمی گفته ایشالا عروسی تو و او از برخوردشان خوشش نمی آید و گفت از محدودیتهایی که زمانی برای خودش قائل بوده پشیمان است، وقتی خواندم که نیکولا در مورد دیر رسیدن اینها را نوشته، وقتی حسن سر میز گفت احترام قائل است برای دخترانی که برخلاف سنتهای سخت خانوادگی قدم برمیدارند و من فقط گفتم گاهی خیلی سخت است، گاهی همزمان با شکستن دیواری خود آن دختر هم میشکند... وقتی سمیرا از کارهایی که به طور موقت در آنها مشغول بوده و از مشکلاتش و تقابلهای پیش آمده گفت. وقتی فائزه از اعتقاد نداشتنش به روح، به مابعدالطبیعه گفت و زینب در مقابل گفت که خودش را در زندگی پیشین ش دیده، وقتی که لیلا هربار که میبینمش از کسی که ازش خوشش آمده یا از ادعای عشقش به کسی می گوید،
وقتی این همه راحتی در کلام رفقایم میبینم فکر میکنم چقددر حرف نگفته دارم.... چقدر... و دلیلی برای نگفتنشان وجود ندارد....
برچسب: راحت بگویم,چگونه راحت بگوزیم,
نویسنده: پرهام فرهادی
تاريخ: جمعه
2 مهر
1395 ساعت: 18:47