هرآنچه باید درمورد برنج هاشمی شمال دانست - تاریخ: 1400/5/28 ساعت: 10:11
هرآنچه باید درمورد برنج هاشمی شمال دانست یکی از پرمصرف ترین غلات در نزد ایرانیان برنج است که در اکثر سفره های ایرانی مهمان است اما نه بر
عنوان اولین مطلب آزمایشی من - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 2:21
این متن اولین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. مرد خردمند هنر پیشه را، عمر دو بایست در این روزگار، تا به یکی تجربه اندوختن، با دگری تجربه بردن به کار! اگر همه ما تجربیات مفید خود را در اختیار دیگران قرار دهیم همه خواهند توانست با انتخاب ها و تصمیم های درست تر، استفاده بهتری از وق
عنوان دومین مطلب آزمایشی من - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 2:21
این متن دومین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. زکات علم، نشر آن است. هر وبلاگ می تواند پایگاهی برای نشر علم و دانش باشد. بهره برداری علمی از وبلاگ ها نقش بسزایی در تولید محتوای مفید فارسی در اینترنت خواهد داشت. انتشار جزوات و متون درسی، یافته های تحقیقی و مقالات علمی از جمله کارب
همه از نبودن میگویند! - تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 8:20
چند نوشته از اینور و آنور: دختر چشمسیاه توی شهر گم شده، سلانهسلانه میرسه به یه کافه، پسری رو میبینه مسخشده نشسته پشت یه میز و تنش پر سوزنه… بهش میگن اگه روزی یه دونه سوزن از تنش بیرون بیاره، آخرین سوزن شاید دوباره عاشقش کنه، گرمش کنه، بیدارش کنه… دخترک آروم میشینه کنارش و اولین سوزن رو میکشه
نیمفاصله - تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 19:06
همزمان سیما بینا داشت میخوند: "لیلا وفای تو گردُم"، و داشتم منابع کتاب رو ویرایش میکردم و رسیدم به اسم مترجم: لیلا! آخه استاد جانم لیلا رو هم جدا مینویسی؟!!! این جدا و سرهم نویسی و نیمفاصله شده معضلی برا من! هم زمان پایان نامه خودم و سلیقه خاص استادم، چند پایان نامه و قواعد مورد نظر دانشگاه و
قفسی به اسم خانواده! - تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 19:06
هم سن و سال خودم است و خلقیات شبیه به هم بسیاری داریم. حرفهایش را راحت برایم میگوید. آن روز از تجربه هایش از تجربهنکردنها میگفت: "کلاس خبرنگاری ثبت نام کرده بوده که برای دانشجویان شرایط ویژه داشته، با هزینه خیلی خیلی کم، بعد از پایان دوره خبرنگار همان مجموعه که معتبر هم هست میشد، اما از جلسه اول
شعور - تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 19:06
اتوبوس خیلی شلوغ بود. یعنی آنطوری که من چسبیده بودم به میله مابین خانومها و آقایون نمیتوانستم بچرخم یا حتی یک میلی متر جابه جا شوم. و دقیقا دوتا دهان پشت سرم بودن که تمام مدت به پچ پچ و حرف زدن مشغول بودند. اولی گفت: پیره بابا، دستاشو نگاه کن! دومی گفت: پس چرا لباس دخترای جوونو پوشیده، ایــــش...!!!
فراتر از بودن - تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 19:06
شک سراغم را گرفت، راندمش... تردید هواییام شد، رو برگرداندم... در دلم خلأها پدید آمد، رویشان را پوشاندم ... فاصله افتاد، دویدمش... امید از چشمانم رفت، به سرمهای فروغشان بخشیدم... خواهشی به جانم افتاد، بلعیدمش... که مباد سایه ای بر این وصل بیافتد... بودنت تمنای من بود... بودنت هنوز همه چیزِ من است.
سودای روزگاران... - تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 19:06
میدانی که روزهای سختی میگذرانم؟! میدانستی مزه تلخی به کامم چسبیده که نمیتوانم حتی بالا بیاورمش؟! میدانستی بعضی شبها گریه میکنم؟ میدانستی روزها را به بیزاری شب میکنم و شب ها را به امید برنخواستن صبح؟ این حال ها تازه نیستند، پیش از اینها بسیار بر من چنین میگذشت، اما گوش مشتاقی بود که مرا میشنید، که هم
سالی که نکوست... - تاریخ: 1396/1/17 ساعت: 15:21
سبزی قورمه سبزی رو ریختم تو قابلمه و حرارتو کمتر کردم تا جا بیافته،تا آب برنج جا بیافته خیارا رو پوست کندم، کمیش رو توی یه کاسه خیلی ریز خورد کردم برای ماست و خیار و نعناع، و باقیشو برای سالاد خرد کردم، بررنجو ریختم توی آب جوش و باقی سالادو درست کردم. ظرف سالاد و ماست و خیارو گذاشتم تو یخچال و برنجو
مخاطب در شبکه موجود نمیباشد.... - تاریخ: 1396/1/17 ساعت: 15:21
به خاطر پایم نتوانستم ساعتی بیرون بروم، باید از هرآنچه داشتم چیزی انتخاب میکردم برای به هدیه بردن! سراغ کتابخانه رفتم، من عادت دارم تاریخ و محل خرید کتابم را اولش مینویسم، جاهایی که دوست دارم را زیرش خط میکشم، گاهی شاید چیزکی هم گوشه هایی بنویسم، یعنی کتابها را شخصی میکنم یک جورهایی! فارغ از اینکه
شرط اول - تاریخ: 1396/1/17 ساعت: 15:21
پایش بند اینجا نباشد، سر جایش نچسبیده باشد، وقتی رفتن حال آدم را بهتر میکند به قید و شرطهای تجویزی به ماندن چنگ نزند... خیلی وقتها چیزی جز رفتن حالم را خوب نمیکند... خیلی وقتها. اگر اسمش فرار از وضع موجود است، باشد! میخواهم فراری باشم... میخواهم همراهم پابه پایم فرار کند! دوشادوش من پی حال بهتر بدو
زمزمه های شبانه باران - تاریخ: 1396/1/17 ساعت: 15:21
زیر نوازش صدای باران نباید به خواب رفت. وقتی سر در موهایت فرو کرده و زیر گوشهایت زمزمه وار حدیث عاشقی میگوید، خواب بی رحمانه ترین عکس العمل برابرِ اوست... وقتی که شبانه به پنجره اتاقت زده و برایت سمفونی مورد علاقه ات را اجرا میکند خواب قدرناشناسی برابرِ سخاوت اوست... آغوش بگشا، عشق بازی کن با نوای ب
و به پایان دگر نمیاندیشد... - تاریخ: 1396/1/8 ساعت: 6:57
نخواست دوستش بدارد؛ و این تمام ماجرا بود! پروندهای که حالا حالاها باز بود و قرار هم نبود به جلسه قضاوت و صدور حکم برسد، اما حکم نهاییاش را همین نخواستن صادر کرده بود. هرچند که پرونده همچنان جریان داشت... و همین جریان داشتن تمام ماجرا بود. میشد و میتوانست هم! اما نخواست!
بهار یعنی حضورِ تو... - تاریخ: 1396/1/8 ساعت: 6:57
می شد این روزها مال خودت باشد، برای کتاب، برای فیلم، برای پرسه زدن در نادیدههای شهرت، برای موسیقی، برای نوشتن، برای فکر کردن، برای تنهایی... میشد این مکث چندروزه وسط زمان پرشتاب بشود یک حیاط خلوت زمانی برایت که خودت را صفایی بدهی؛ اگر نمی افتادی وسط آمدوشدهایی که در نود درصد حالات از روی یک اجبار ن
صدای شاخهها و ریشهها بود... - تاریخ: 1396/1/8 ساعت: 6:57
سنگ فرش باغ خیسِ خیسه...یه جاهایی اگه برفیه، اینجاها این روزا همهش بارونیه... نه بارونِ شرشر، بارونِ نمنم که هوا رو مدام خیس نگه داره مث خاطری که از یادی خیس خیسه... مدام و مدام... مثل خاطرِ من که تا همیشه بارونیته! شال سفید بزرگ مامانو، همونی که چندوقت پیش بی هوا بهش گفتم میشه بدیش برا من؟ و از
بالون رویاها! - تاریخ: 1396/1/8 ساعت: 6:57
بالون را خیلی دوست دارم، آنقدر که یکی از سه آرزوی من در مواجهه به غول چراغ جادو بود وقتی چندسال پیش با دو دوست از هم سوالهای چالشی میپرسیدیم و من درجوابش یک پرواز بلند در آسمان با بالون خواستم و یک آسایشگاه کودکان و آن آخری خالیِ خالی ماند! شاید چون گمان میکردم ملاقات اینچنین نزدیک با آسمان زندگی تا
کاش قراری هم بود... - تاریخ: 1396/1/8 ساعت: 6:57
فرزاد فرزین برای شهدای مدافع حرم و آتشنشان کلیپی آماده کرده بود و امشب برای اولین بار در خندوانه پخش شد، صحنه برگرداندن مرد و بازکردن مشتش و حلقه در مشتش و بعد انفجار دقیقا صحنه کلک حلقه فیلم "لئون" بود و خب هیچی دیگر... فیلم خشم و هیاهوی هومن سیدی را اصلا دوست نداشتم! طناز طباطبایی که دقیقا عین صحن
نقطه عطف ثانیهها - تاریخ: 1396/1/2 ساعت: 18:58
بزرگمهر جنوبی 6 را که بروی داخل اول میرسی به کوشای 6 و بعد گویای 6، اولش بلد نبودم، همینطور راستهی گویا را میرفتم و پیدا نمیکردم، رفتم داخل یک معملات املاکی و پرسیدم دیوار مهربانی کجاست؟ گفت همین کوچه. بنگاهی درست سر همان کوچه ای بود که باید میرفتم داخل. رفتم و خب دیوار آجری یک خانه قدیمی یک طبقه ب
هی بازیگر گریه نکن، ما هممون مثلِ همیم* - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 18:43
از کجا تابع این قانون شدیم که انرژی کاهنده ای صرف نه تنها پنهان کردن شرایط موجود، بلکه جا زدن یک زندگی مطلوب و همه چیز تمام کنیم؟ همه مادری دارند بهتر از برگ گل که عاشقش هستند، همه پدری دارند مثل کوه پشتیبان و مثل آسمان سخاوتمند، همه خواهر و برادری دارند با کلی خاطرات شیرین مشترک از کودکی، همه مهربا

برچسب‌های مرتبط

فصل سوم گوزل | فصل سوم سریال گوزل | فصل سوم پویراز کارایل | فصل سوم شهرزاد | فصل سوم خندوانه | فصل سوم پایان نامه | فصل سوم ستایش | فصل سوم better call saul | فصل سوم the strain | فصل سوم توکیو غول