لالایی - تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 16:27
با لالایی پدربزرگ خوابم برد، با لالایی پدربزرگ بیدار شدم... پدربزرگی که هیچ وقت نداشته ام! بهانه اش شد پیدا کردن یک فایل قدیمی آوازخوانی از دایی حاجی که با شنیدنش مادر هوای صدای پدرش را کرد. رفتم و سیدیای که رویش نوشته بود باباجلال را پیدا کردم و پخش کردم... و باز مادر همینطور دست زیر چانه غرق شد تو...
به دنبال نور... - تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 16:27
وقتی شرایطی پیش رویت قرار بگیرد که قرار باشد در بازه زمانی نامعلومی، تایم روزانه زیادی را به کاری مشغول باشی، و با بررسی ذهنیت طی دوسه ماه بتوانی حفره های مادی زندگی اقتصادی ات را پر کنی و از آنجا به بعد به چشم انداز کوتاه مدت و بلند مدت فکر کنی و کم کم تجربه کنی همه آنچه را که اطرافیان را هیچ وقت ن...
ویرانه را چنگ میزنم که جان تو را در آغوش گیرم! - تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 16:27
یادآوری فیس بوک جملاتی از چندسال پیش در همین روز را برایم نشان داد... میخواهم تکرارشان کنم. تکرار کنم که غم سنگینی است بر دل آنچه این روزها دارد میگذرد...: برای اشکهایی که ندیده ایم دعا کنیم ... برای انتهای مبهم حادثه ها دعا کنیم ... برای بیتابی های بی درمان دعا کنیم ... برای دلهای نگران زمین خورده ...
رقم بزن آنچه میخواهی را... - تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 16:27
راست میگفت، البته فقط آرزو کرد که با گرفتن بالاترین نمره خستگیم در بره! خب از اولش اینکه با یک استاد سختگیر واحد پایان نامه رو بردارم، موضوعی رو انتخاب کنم که پیشینهای نداره و بین راه بارها و بارها مونده باشم تو اینکه خب حالا اینو چطور باید تحلیل کنم، این چیزی که دارم مینویسم سزاوار چسبوندن تنگ یک پ...
میشود خوشحالِ حال خوبش بود، حتی با چشم خیس! - تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 16:27
آدم باید بلد باشد با خودش حرف بزند... خودش را قانع کند... خودش را نجات دهد... یک وقتهایی فقط خودِ آدم است که میفهمد دچار شده! دچار هر حسی! یک عشق نابه هنگام و نادرست! یک حسادت مرموز! یک خشم بیش از حد! یک کینه طولانی! یک انکار بی دلیل! یک فرار بی نتیجه! یک تحمیل بی منطق! یک دلسوزی نابه جا! اینها را آ...
شهریار - تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 16:27
مشاوره و رواندرمانی این نقیصه را کامل نمیکند! شاید فرم تکههای چند پازل شبیه هم باشند و تکهها در هر پازلی جا بخورند! اما اگر تصویر همان تصویر نباشد! مثل یک وصله وسط طرح کلی آن پازل تو ذوق میزند! طرحواره ناقص ذهنی هم با رواندرمانی شبیه یک پینه دوزی روحی میشود! وقتی یک خاطره که زخم عمیقی به جانت زده هم...
آنی که رو ازش برگرداندی، "او" بود... "او"... حواست هست؟! - تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 16:27
هووووم... راس میگفت. "نبین «چی» میگه! ببین «کی» میگه" گاهی بعضی مثلها رو باید وارونه بخونی... شاید اونجایی که از حرفی رنجیدی، تنها جاییه که باید میدیدی کی میگه؛ نه اینکه چی میگه... همونی که اونقد دوسِت داره، همونی که اونقد دوسِش داری... همونی که نفسش برات رفته، همونی که برای غصهت اشک ریخته، حتی اگه ...
میم - تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 16:27
مسئول شعبه جانباز بانک برای صدور مجدد کارت نبود و تنها شعبه نزدیکی که صدور آنی کارت رو انجام میداد شعبه سجاد بود؛ بنابراین پیاده راه افتادم به سمت چهارراه خیام و بعد سجاد، و فکرشو هم نمیکردم پیاده روی عریض یخ زده پیش رو، منو ببره هوا و بندازه زمین! اما ناجوانمردانه این کارو کرد... و تا همین الان دار...
دوباره با من باش... پناه خاطرهام... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 21:18
پاس دلم بدار که دل پاسدار توست... حمید مصدق
خواب - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 21:18
پتو را زیر بغل میزنم و شانهام به عادت به ارث برده از "مادرجواهر" میافتد بیرون، اصرار میورزم به بیدار ماندن که آذر نرسیده "آذر ماهِ آخر پاییز" گلستان را هم بخوانم... پلکم به سنگینی روی هم می رود و به اصرار باز بازش میکنم. چراغ اتاق روشن است، فولدر موسیقی ای که تاحالا گوش ندادهام دارد پخش میشود، ملودی...
از کتاب - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 21:18
زندگی یک تختهپاره در دسترس دارد که اگر آن را گم کند با سنگینی درد و شرمساری غرق خواهد شد. غرقی سرد و تاریک و نکبتی. غرقی که در وجدان آدمی روی میدهد. آدم که پیش خودش گم شود، پیش خودش نابود شود و پیش خودش تمام شود تنها آدم بدبخت است. همه جا میتوان رفت و همه کار میتوان کرد اگر نزد خودت گم نباشی، اگر نز...
نمایشنامه - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 21:18
هرچه این چندروز اخیر خواندهام ساعدیوار حکایت تلخی و تلخکامی بوده، مدل گلستانش هم شوکهایی در خود داشت به غایت زمخت... با این وضعیت کتاب خواندن های فشرده اخیر، آن هم از آن جنس که شرحش رفت، از من نمایشنامه طنز میخواهد! پدر صفحه حوادث را بلند بلند میخواند. خبر تکراری کودک آزاری، قتل خواهر به دست برادر و...
فصل سوم - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:21
صدای هوهوی باد که میپیچید لابلای درختها، در بزرگ باغ به خود میلرزید، صدای تق و تقی از دریچه کولر مدام به گوش میرسید، اولین باد پاییزی سروصدایی به راه انداخته بود... سرم گرم خواندن بود و مادر روی فرش نشسته بود و به همان فکردن به سبک مادرانه! :دست کشیدن به فرش به دنبال نرمه ریزهای .... سرش را بال آورد...
انیمیشن - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:20
«بدون این سنگ اون تنها بود... که همین اون رو عصبی و نامعقول، و از لحاظ فیزیکی خشونت آمیز کرده بود. درست مثل دختر انسانی.. غمگین-عصبانی بود.» (انیمیشن home) در پی تقاضای دوستی برای معرفی چند انیمیشن خوب و با ذکر عنوان home مابین بقیه انیمیشن ها دلم دستمو کشید به سمت فولدر انیمیشن و نشستم به دیدن دور ...
هیشکی - تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 10:34
کی منو دوست داره؟ هیشکی. کی بهم اعتنا می کنه؟ هیشکی. کی واسم هلو و گلابی می چینه؟ هیشکی. کی به من نوشابه و شیرینی می ده؟ هیشکی. کی به لطیفه هام گوش می ده و می خنده؟ هیشکی. کی تو دعوا به کمکم میاد؟ هیشکی. کی دلش برام تنگ می شه؟ هیشکی. کی واسم گریه می کنه؟ هیشکی. کی به نظرش آدم جالبیم؟ هیشکی. پس اگه ا...
نجاتی که در دست توست... - تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 10:34
مادر خوبی اگر نداشتهاید و از مهرش بی نصیب ماندهاید، روزی مادر شوید، و مادر خوبی شوید... پدر خوبی اگر نداشتهاید، پدر شوید، یک پدر خوب با سایهای به گستردگی و مهر یک درخت؛ پدر و مادری اگر داشتهاید که تمام عمر شاهد رابطهی پرتنششان بودهاید، رابطهای را آغاز کنید و با ذهن و قلبتان گرمایی در آن بسازید که تم...
پیش نویس - تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 10:33
شعرهایی، آهنگهایی، متنهایی، اسم کتابها و فیلمهایی، چیزهایی هست که اولین راه دستیابی بهشان، سرچ کردن در یک صفحه چت است! جایی که از همه شان حرف زده شده، گلچینی از دوست داشته هایم... و همین سرچ کردن آغاز پریدن چشمم می شود، بینی ام میسوزد، کم کم قطره های زلال اشک دیده ام را تار میکند، تا بتوانم بخوانم ب...
حیرانی - تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 10:33
یک روز ناگهان می فهمی به هیچ درد این دنیا نمی خوری.... نه بلدی چیزی را درست کنی. نه می توانی اوضاع نابسامانی را تغییر بدهی. نه مادری که به خاطر حیات بچه ات زنده بمانی. نه بلدی گرسنه ای را سیر کنی.....انگار درون یک جعبه ی در بسته باشی که سالها با شانه کوبیده باشی به گوشه گوشه اش بلکه دیوارها فرو بریز...
منِ او - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 2:07
"پر"ی بودم که باید واکنده میشدم...
باشد که به گوش گیریم... - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 9:12
ویراستاری ترجمه ی جدیدی از "سه شنبه ها با موری" تمام شد... و بهانه ای بود که دوباره بخوانمش این کتاب ساده و گلچینی از تمام توصیه هایی که تنها راه نجات زندگی های ماست اما افسوس که شعار پنداشته میشوند و هرکسی پس از خواندنش فقط متعلق به همان گکتاب میداندش و بس.... «مهربان باشید! و خودتان را مسئول یکدیگ...

برچسب‌های مرتبط

فصل سوم گوزل | فصل سوم سریال گوزل | فصل سوم پویراز کارایل | فصل سوم شهرزاد | فصل سوم خندوانه | فصل سوم پایان نامه | فصل سوم ستایش | فصل سوم better call saul | فصل سوم the strain | فصل سوم توکیو غول