وقتی که نباید فکر کرد، وقتی که خستهای، وقتی که تلخی، وقتی که جوش آوردهای... - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 18:43
آلبومی که چندسال پیش خریده بودم تا عکسهای مورد علاقه ام را چاپ کنم و بچینم توی صفحاتش و تا به حالا خالی مانده بود را از کمد درآوردم، آلبوم خانوادگی را که چسب صفحاتش تقریبا از بین رفته بود و فنر و جلدش هم در رفته بودند را هم آوردم، نشستم به چیدن عکسها توی آلبوم جدید. از بچگی هایمان، از جبهه بابا و سر
از خودت برایم بگو* - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 21:37
دوستت ندارم، چراکه دوستت دارم از عشق ورزیدن به تو دست میکشم و دیگر عاشقت نخواهم بود از چشمبهراه تو بودن دست میکشم و دیگر منتظرت نخواهم ماند. قلب یخبستهام از سرما به آتش میرود دوستت دارم، چون تنها کسی که دوست میدارم تویی و چه عمیق از تو بیزارم. بر تو سرِ تعظیم فرود میآورم و بدان عظمتِ عشق
پانصدوهشتادوپنج - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 5:11
میشد مثل لوییز از بدبختی مکرری که منطقش به آن زنجیرش کرده بود رهایش میکردم و میافتادیم در دل جاده به سوی تماشای حتی پارهای از دنیا و بعد لمس لحظهای از خوشبختی و بیگانگی از قیدوشرطها میرفتیم به سوی رهایی... اما او تلما نبود و من هم لوییز... فکر میکنم چه تلخ است که آدمی از زندگی اش راضی نباشد ا
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود... - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 10:13
پردهی یک: از اتوبوس پیاده شد و عصای سفیدش که به بلندی سکوی ایستگاه برخورد کرد، خودش را بالا کشید و دوباره رو به خیابان ایستاد. یک مرد کم بینا به سمتش رفت و پسگردنی مزاحگونهای بر او نواخت. بلافاصله شناختش، نامش را به زبان آورد و دستش را به سمتش دراز کرد به احوالپرسی... بلندبلند حرف میزدند و خب همهی م...
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 5:23
این روزها که گوشی موبایلم همچنان بیهوش است و به عمد ندادهامش برای تعمیر، تجربه دیگری از موسیقی سراغم میآید. بدون هندزفری و بدون هیچ وسیله پخش موسیقی همراهی، توی خیابان، توی اتوبوس، روی پل هوایی کسی در گوشم چیزی میخواند! امروز همایون خواند، به شیشه اتوبوس تکیه داده بودم و کتاب را هم بعد چندخط خواندن ...
زندگی موازی - تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:09
رنجور حرفی شوی که گفته نشده! دلتنگ کسی باشی که نرفته! عاشق کسی باشی که نیامده! دلگیر لحظه ای شوی که غروب نکرده! مرور خاطره ای کنی که تجربه نشده! کلماتی را خط بزنی که نوشته نشده! منتظر اتفاقی باشی که نویدش نیامده! مهآلود میشود انگار جهانت....
حقوق بشر - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 15:52
آدمها را به نیازتان، به وابستگیتان، به حستان، به انتظارتان، به امیدتان، به دلتنگیتان، اذیت نکنید. همهی اینها تنگ دل خودتان است که قشنگ است، افتاد که کف دست گدایی بی ارزش میشود. بگذارید آدمها همانجایی باشند که میخواهند، وقتی یک قدم اینور آنورترش ربطی به اشتیاق شما نداشته باشد، پس آن اشتیاق را پشت پلک...
آب یعنی همهی خوبیها - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 15:52
خیز برداشتم و آب تمامم را در بر گرفت. وقتی دوباره روی پایم ایستادمرسیده بودم به دهانه تونل! سرم را برگرداندم و مسیری که در آب حرکت کرده بودم را نگاه کردم. من در آب فرو نرفته بودم، همه مسیر را شنا اگر نه (چون هیچوقت شنای اصولی یاد نگرفته ام) اما خودم را در آب حفظ کرده بودم... ستیز با جریان آب را دوست...
من در تور روانم، تو در من نشسته بر بستر خشک ارومیه! - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 15:52
شاید عمقت به اندازه همان رودخانهای که دستت را در آن فرو کرده بودی کم است که در تو غرق نشد!
هفت ماهگی - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:52
حکایت نگرانی، دلشوره، شک، بی اعتنایی، بیپردگی... زنی که به خاطره تجربه ناکامی در حاملگی پیشین، حالا در آستانه هفتماهگی دچار دلهره و تشویش و بیقراری است و از طرفی بی توجهی همسرش که گاهی شکّ را نیز در او برمیانگیزد بر ناآرامیهای زن میافزاید... پیرامون قصهی این زن و مرد حکایت بیبندوباریهاییست که با این...
بهترین شکل ممکن! - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:52
نه به خاطر خودش که به خاطر یکی از سخنرانها که تعریفش را از دوستی شنیده بودم رفتم به جلسه رونمایی کتاب. کتاب را تا اواخر جلسه نخریدم... حسی به آن نداشتم. همین که دل به وسوسه دادم و رفتم کتاب را گرفتم، نویسنده گفت هرجای کتابی که خواننده از آن خیلی لذت ببرد، آنجا همانجایی است که نویسنده عذاب زیادی را م...
فصل بازی رنگ و نقش بر گیسوان زنان پشت شیشه مغازه ها... - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:52
کوتون تخفیف پنجاه درصدی زده، خیلی از فروشگاههای دیگر هم. خب بد نیست وقتی بخواهی شلوار چهل تومانی بگیری از یک مارک درست و حسابی خرید کنی! ولی چرا این شلوارها انقدر تنگ شده اند واقعا؟! باز حکایت تحمیل سلیقه است که در بازار ما همیشه موجبات بی عدالتی را فراهم آورده. یعنی میگویند دو انتخاب بیشتر نداری! ی...
نام بعضی نفرات... - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:52
موبایل ساده به دست گرفتن حس خوب زمانهایی را برایت تداعی میکند اگر نه تکرار! حس خوبِ آن وقتهایی که مجازستان محدود بود به مکانی ثابت، که توی خیایان و دانشگاه و کوچه و بازار نمیشد به آن دسترسی داشت، وقتهایی که توی آشپزخانه باید ماهی را برمیگرداندی که آنطرفش سرخ شود و بعد بپری توی اتاق که ببینی جواب پیا...
نشنیدیام... - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:52
وقتی با فکر پی حست به آدمی- آدمهایی بگردی خب درواقع حسی درکار نیست و تو میگردی ببینی ویژگیای، نشانهای چیزی آن میان هست که تو را بیشتر به سمت آن آدم بکشاند یا نه... اما وقتی با فکرت نتوانی کسی را تحلیل کنی و فقط دست بیاویزی به بودنش، دل خوش کنی به یک کلمهاش، نرنجی از نادیده گرفته شدنت حتی، و سر کنی ر...
لذت نگرستین در سنت اقوام - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:52
گالان اوجا و سولماز اوچی عاشقان جسور و افسانهای اولِ «آتش بدون دود»اند. هرچند بیشتر این هفت جلد کتاب به آلنی و مارال پرداخته اما آتش بدون دود به گالان و سولماز است که پا میگیرد. اسم اینها را هم گذاشتهام گالان و سولماز! همینطور بی هدف رفتم توی نمایشگاه گلستان علی، فقط چرخ زدم و دستبندهای مهرهای، ظرفه...
کام را به کلامی میشود که تلخ کرد... - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 14:52
اصلاً و به هیچ عنوان قابل توجیه نیست اینکه از کسی/ کسانی دروغ ببینی، کم لطفی ببینی، و تأمیمش بدهی به همه آدمهای دیگر و هرکس که از یک متری ات رد شود با یک عینک تیره نگاهش کنی و آماج برچسبهای گستاخانه ات قرار دهی... ذره ای تردید نکردم در انتخاب کلماتم، بدون توجه به سمتش، جنسیتش و سن و سالش برایش تاسف ...
ویراستار - تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 11:53
یک دانشجوی دانشگاه آزادی از ترم اول ارشدش بلند میود میرود دانشگاه فردوسی و در راهروی گروه علوم سیاسی در اتاق تک تک اساتید را میزند و بدون اینکه بشناسدشان مینشیند روبرویشان و از دغدغه ها و خط فکری اش میگوید و مشورت میگیرد... از در اتاقهایی که بیرون میآید دلش میخواهد بهانه هایی داشته باشد تا باز برگرد...
پرسه میزنم خمِ کوچههای تو را... - تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 11:53
به هر شهری که میروند، پی جاهای مشورش میگردند و به اصطلاح جاذبه های گردشی اش را جستجو میکنند که بروند و ببینند و نادیده از دنیا نروند... کمتر کسی پی ناشناخته هاست! کمتر کسی میرود کوچه پس کوچه های شهری را گز کند، برود از یک حجره کوچک، یک بقالی قدیمی وسط یک خیابان خلوت خرید کند، بی هدف سوار اتوبوس و مت...
نجوای شبانه - تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 16:27
با خودم حرف زدم، سعی کردم همه چیز را حل و فصل کنم. حلاجی کنم، تصمیم بگیرم، اراده کنم، خودم را ببخشم و بعد آرام بگیرم و بخوابم ..... آخرش اما کنار گذاشتم این ژست قوی و صبور و امیدوار را، هق زدم و در گوش خودم پچ پچ کردم: چقدر خسته م... چقدر تنهام... چرا هیچی درست پیش نمیره، خوب پیش نمیره ... و از انگش...
و مهتاب در خواب او هم بالا نمی آید - تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 16:27
وقتی داشت از دره مهتاب حرف میزد که جایی ست حوالی طرقبه و من تابحال اسمش را نشنیده بودم و میگفت از برنامه شب پیمایی دره مهتاب وقتی قرص ماه کامل است، یاد دوستی افتادم و اینکه پرسه زدن در شبهای مهتاب آرزوی ثابتش بود! چیزی که رسیدن به آن سخت و دور از ذهن نیست! اما شرایط خانواده های سنتی و اجتماع آن را ا...

برچسب‌های مرتبط

فصل سوم گوزل | فصل سوم سریال گوزل | فصل سوم پویراز کارایل | فصل سوم شهرزاد | فصل سوم خندوانه | فصل سوم پایان نامه | فصل سوم ستایش | فصل سوم better call saul | فصل سوم the strain | فصل سوم توکیو غول