مرثیه ای برای باغ های نارنجی
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 9:12
زنگ بزن یا خبرم را بگیر لعنتی! از کسی، از جایی این نمی شود که دیگر هرگز هرگز هرگز نباشی این برای من زیادی صریح است
کرامر علیه کرامر!
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 7:17
چه کسی را تنبیه می کنی؟ کسی توجهش به تمام آنچه از خودت دریغ کرده ای جلب شد؟ میبینی؟ فقط به خودت آسیب میزنی... وقتی کسی ککش هم نمیگزد از تمام دریغهایی که علیه خودت روا داشته ای پس چرا اینقدر رویشان پافشاری میکنی؟! بفهم که تو علیه خودت برخواسته ای! رو به ویرانی می روی، ترکهای دیوار را دیده ای؟ امروز و...
بی تیتر
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 7:16
در دلم همچنان تمنا هست... دست ردّی هم مقابلم اما هست، دستی که می گوید بنشین، دست بکش از این اصرار، از این تحمیل خود! دست بکش از سرباز زدن از تمام آنچه نرم نرم در پی باورانده شدن به توست... باورش کن! این همه امید و خوش بینی مقابل احساسات و تصوراتت ایستاد و آخرش چه چیز ثابتت شد؟ هیچ؟ ماند بی ثباتی؟ ما...
like someone in love
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 21:49
مثل لئون... مثل ماتیلدا... مثل انکار آن.. مثل اصرار این... مثل اذعان او... مثل پیروزی این مثل ناکامی...
تنم به پیله ی تنهایی ام نمی گنجید...*
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 21:49
عادت می گنند... عادت می کنم... به صدایی که آهسته شده، به زبانی که به کام گرفته شده، به انحنای لبی که صاف شده، به موهایی که از روی شانه جمع شده... به نگاهی که تهی شده... به تازه واردی که منم ........ آنها عادت میکنند اما خودم؟! گمان نکنم... فقط من می مانم و آنهایی که توی جمجمه ام مدام ضربه میزنند... ...
آب یعنی همه ی خوبیها...
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 21:25
... نکته مهم دیگر اینکه محمد بارها به صراحت اعلام میکند دوست دارد در دریا بمیرد. در حوزه اسطوره شناختی، صورتهای مثالی آب و دریا کارکردهای متعددی دارد. در جهان اساطیر آب، راز خلقت، تولد، مرگ، رستاخیز و رستگاری است. یونگ آب را رایج ترین نماد ضمیر ناخودآگاه میدانست. دریا بر راز روحانی، بی نهایت، مرگ و ...
از من خبر بگیر...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 11:57
از من خبر بگیر! کارى ندارد کافی ست صبحها دلت برایم تنگ شود و بی اختیار به نقطهاى خیره شوى و به این فکر کنى که چقدر بىخبرى از من! کامران رسولزاده
من آزمودم مدتی... بی تو ندارم لذتی*
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 11:57
آشپزی کار یکنواختی میشود وقتی چاشنی های دلپسند و مخصوص خودت را توی گنجه نداشته باشی... اینطوری هر روز غذایی میپزی که فقط با دیگرانی بنشینی و بخوری و زنده بمانی... مثل آویشن و زیره، مثل سس خردل توی ماکارونی... مثل شیر توی سوپ جو... مثل نعنا، مثل پیاز توی کوکوی سیب زمینی... مثل قارچ توی املت، توی ماکا...
من که بهت گفته بودم
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:05
تلخ است که بتمن قهرمان بگوید: «امروز می تونی بهم بگی "من که بهت گفته بودم..."» تلخ است که بگوید بتمن دیگر نمی تواند کاری کند... این "من که بهت گفته بودم"ها خیلی برایم تلخند... لحظه حقیقی ترین اتفاق است. اینکه حالا احساس عشق داشته باشی، احساس امید، احساس قهرمانی و هر احساس دیگری... و بعد در زمانی دیگ...
به جنگ زده ها رحم کنید...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:05
"سه ماه جنگ همه چیز را عوض کرده است... خیلی ها را تنگ حوصله کرده است... گاهی یک کلام که رنگ تلخ بی مهری داشته باشد..."1 آدم را به عمیق ترین حقره های زندگی پرت میکند، به مرز طغیان می رساند، به حد گسیختن از زندگی، به میل نبودن میکشاند، به یأس از کمترین بهره از محبت یک آدم... به جنگ زده ها رحم کنید ......
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم*
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:05
وقتی به این فکر میکنی که داشتن یک تعامل ساده و آرام با او تنها خواستهی تو است و سهل هم ممکن میشود اما به سادهترین ابزار پیچیده می شود و میافتید وسط پرچینهای هزارتویی که سردرگمتان میکند، میپرسی این ابزار اولبار چرا به دست گرفته میشود؟ وقتی فکر میکنی به اینکه کسی را و فضای مشترکی که با او داری را بخشی...
مدرسه
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 20:51
به عنوان فرزند کوچک خانواده، انگار همه از من انتظار داشتند که چون شاهد زنگی خواهر و برادر بزرگترم هستم پس باید درس بگیرم و روی پای خودم بایستم. یعنی اگر ررفت و آمد آنها در ابتدای هر مقطع با همراهی پدر یا مادر بود، دیگر من باید راهبلد میشدم. از همان اول ابتدایی تا دانشگاه... و همین شد که روز اول شروع...
شهریور...
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 18:47
شهریورها انگار بناست که بر من بد بگذرند، با تمام عشقی که بهشان دارم. با ویژگی خاصی که در موردشان برمیشمرم: اعتدال! اما شاید اینطور است که بیشتر افراطی ترین حالاتم را در این ماه سپری کرده ام.... شهریور... ماه تولدم... ماهی که دوستش دارم اما در حقم جفا میکند... بر من سهل نمیگیرد... شاید حکایت دوست داش...
بدهکاری
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 18:47
اول یک توصیه. هیچ گاه بی دلیل از آدمی پول قبول نکنید، آن هم آدمی که نیاز خاصی را در شما سراغ ندارد و خیلی هم خودش را رفیق شفیقی نشان تان می دهد و مثلا خودش را یکی از مشتری های حرفه ی شما قرار میدهد و پیش از آنکه سفارش کارش را به طور جدی تحویلتان دهد بخواهد پیش پرداختی داشته باشد... از این لطفهای بی ...
بیست و شش سالگی...
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 18:47
زمستانِ پیش با رفقایی که بیشتر از یک سال است برایم عزیز شده اند به بهانه تولدی دور هم جمع شدیم... روزهای خوبی برای اویی که تولدش بود نبود... گفت آرزویی ندارد که پیش از خاموش کردن شمع ها بکند. من روبرویش بودم. گفتم برای ما آرزو کن. گفت پس هرکس آرزویی بکند... هرکس چیزی گفت... من گفتم آرزو می کنم دل هم...
راحت بگو...
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 18:47
دیروز وقتی وحید دستهایش را نشان داد و گفت بخاطر زیرآب زدن یک همکار از بخش روابط عمومی شرکتی که در آن شاغل است به بخش بسته بندی منتقل شده و دورر ناخن هایش سفید شده بود و وحید پسری ست هم فامیل من که دوره لیسانس همکلاسی بودیم، وقتی آقا افشین پرسید ماهواره دارید؟ و من گفتم نه. و وحید هم گفت مثل ما! مادر...
حرکتی باید...
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 18:47
96 بر عکس 69 است. از این رابطه اعداد و نزدیکی هاشان خوشم می آید. یعنی مثلاً برای خودم توی دلم تصورات متفاوتی میکنم برای 96/6/29 ... که یعنی یک عددش جابه جا شود میرود به بیست و هفت سال پیش.... که یعنی من دوست دارم تا ان موقع تکانی خورده باشم... که یعنی اتفاقی و گردشی و پرشی رخ داده باشد. که یعنی من ک...
خوب نوشته...
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 18:47
مرا از زمین بلند کن... ببوس بعد ، کنار بگذار... عشق هم مثل نان، برکت خداست... "عالیه عطایی"